تبليغاتX

زندگي من و تو

عذرم را بپذیر

سلام رفقا

خوبین؟؟؟

خیلی وقته نبودم

الانم اومدم تا زود برم

راستیتش احتمالا تا دو سه هفته دیگه هم نیستم

شرمنده بهتون سر نمیزنم.

خودمو جریمه کردم تا یه کاری رو انجام ندم دیگه نیام نت!!!

یه یک ماهی هم هست که در دوران جریمه به سر میبرم.

خداییش دم این ارادم گرم.

البته یه چند هزار باری زدم زیر قولم ولی مطمئنم آخرش میتونم.

هی مودم لب تاپ رو از دست خودم قایم می کردم ولی باز پپیداش میکردم!!

اتفاقی چشمم می افتاد و ...(میزدم زیر قولم)

این آخره کاری یه کار باحال کردم تا دیگه دستم به مودم نرسه

کی میتونه حدس بزنه؟؟

حالا که دستم به مودم نمیرسه اومدم کافی نت (مادر نزاییده کسی که بخواد جلو منو بگیره . حتی خودم دوست عزیز)

ولی به جان بچم (قسم دروغ) دیگه نمیام کافی نت.

در عوض وقتی دوران جریمه تموم شد میرم یه مودم ADSL می گیرم.

بعضی وقتا به عقلم شک میکنم.

البته این شک رو قبلا دوستانم بهم کرده بودن.

الانم یواشکی اومدم ( خودمو گول زدم )

شما اومدنم رو ندیده بگیرین.

خدایا چرا نمیتونم این یه کار رو انجام بدم؟ کمکم کن

دلم واسه همتون تنگیده.

دوستون دارم یه عالمه!!!!!

میدونم روزی ده هزار بار میاین تا پست های جدیدم رو بخونین و هر دفعه با ناکامی مواجه میشین سرتون رو می کوبین به مانیتور.

تورو خدا اینقدر به خودتون  آسیب نزنید.

ایشالا با خبر خوش پیروزی بر میگردم

 

 

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 15:50 | چهارشنبه 22 مهر1388 •

خدایا همه مریضا رو شفا بده

سلام رفقا

خوبین؟

شبای قدر رو بهتون تبریک میگم.

تبریک میگم چون هرچه قدر هم که گناه کار باشیم بازم خدا تحویلمون میگیره.

تبریک میگم چون باعث میشه یه ذره به خودمون بیایم.

تبریک میگم چون باعث میشه یه ذره به نامردی هایی که در حق خدا و خلق خدا میکنیم بیشتر فکر کنیم بلکه باعث بشه دیگه نکنیم.

راستش چند وقتیه اصلا حالو حوصله ندارم پست جدید  بذارم. یه جورایی خیلی حالم گرفته.

ولی با خودم یه عهدی کرده بودم که تو این شبا انجام بدم و الانم اومدم انجامش  بدم.

هیچ دقت کردین تو این شبا چقدر واسه شفای مریضا دعا میکنن؟

هممون هم از ته دل الهی آمین میگیم.

خوب یه پیشنهاد برات دارم.

یه پیشنهادی که این الهی آمین ها رو به واقعیت نزدیک تر میکنه.

من و تو که واسه شفای مریضا دعا میکنیم بیا یه کار دیگه هم انجام بدیم.

بعضی از مریضا هستن که به جز دعای من و تو به یه چیزای دیگه هم نیاز دارن .

مثلا به همین قلبی که تو سینه من و تو میزنه !

یا کلیه و یا هر قسمت دیگه ای از بدنمون رو که بشه اهدا کرد.

نترس !

کسی نمیخواد همین الان جایی از بدنت رو ازت بگیره ولی اگر خودت راضی باشی بعد از خدایی نکرده فوت شدنمون از قسمت هایی از بدنمون  که قابل استفاده باشه واسه شفای بقیه مریضا استفاده میکنن.

میخوام رک بهت بگم.

اینقدر نوشتم تا بتونم حتی یه ذره(به اندازه یک اپسیلوم) به زندگی و دنیا امیدوارت کنم.

حالا هم این پست رو مینویسم تا به زندگی تو اون دنیا امیدوارت کنم.

اگه پایه ای تا تو این حرکت گروهی شرکت کنی و واسه پیوند اعضا ثبت نام کنی با ما همراه شو.

اهدای عضو ، اهدای زندگی

اگر هرکسی عضو شد لطفا تو قسمت نظرات اعلام کنه.

نترسین ریا نمیشه فقط تبلیغه واسه انجام یه کار خیر.اگر تونستین به دوستاتون هم اطلاع بدین تا بیان با ما همراه بشن. قشنگیه کار به اینه که دست جمعی و باهم این کار رو بکنیم.

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 2:50 | جمعه 20 شهریور1388 •

آینده بازتابی از گذشته است

سلام

چطوریایین؟

نماز روزه ها قبول.

من الان مشهدم. هر کسی سفارشی داره بگه ها!!

تا حالا با خودت فکر کردی چرا الان تو این مرحله از زندگی هستی؟

به نظرت الان که تو این شرایط از زندگی هستی(چه خوب ، چه بد) نقش تو واسه به اینجا رسیدنت بیشتر بوده یا اطرافیان (ترجیحا پدر و مادر)؟

میدونی تو واسه اینکه به این مرحله از زندگیت برسی چه چیزی رو پشت سر گذاشتی؟

میدونی چیرو واسه به اینجا رسین هزینه کردی؟

یه چیزی به اسم زمان. یه چیزی که تو دیگه الان بهش نمیگی زمان ، بهش میگی گذشته.

گذشته یعنی تو دیگه نمیتونی به دستش بیاری.

از گذشتت راضی هستی؟

اگه راضی هستی خدا رو شکر. ولی از یه چیزیت نگرانم.

اگه راضی نیستی بازم خدا رو شکر و من از این موضوع خوشحالم.

نه حسودیم نمیشه. میدونی چرا از راضی بودنت نگرانم؟ چند خط پایین تر بهت میگم.

احتمالا تو هم مثل بقیه  جزو اون دسته از آدمایی هستی که میگن: ای کاش ... ، اگه من میدونستم...، اگه میتونستم ...، اگه یه ذره بزرگتر بودم و عقلم میکشید...، اگه یه بزرگتر بالا سرم بود راهنماییم کنه ... و ...

یه حساب سر انگشتی بکن ببین چه قدر از این گذشتت که همیشه داری حسرتش رو میخوری واقعا مال خودت بوده.

بذار من کمکت کنم:

10 سال اول زندگیت که هنوز فنچ بودی و عملا واسه آیندت هیچ کاری نمیتونستی بکنی و هرچی بوده از تدبیر دیگران بوده.

تا 15 سالگی هم اگه یکی راه درست رو بهت نشون میداد و اگرم خودت بچه بازی در نمیاوردی میتونستی یه کارایی بکنی که به درده آیندت بخوره ( مثلا شروع یک کلاس ورزشی ، یادگرفتن یک زبان خارجی،خوب درس خوندن و ...)

تو این 5 سال هم اگه حداکثر 1 سال مفید بشه گیر آورد ( این یک سال رو بزن به حساب تا ادامه...)

از 15 تا 20 هم دیگه بگیم همین قدر که پدر مادرت نذارن از گشنگی بمیری واست بسه و دیگه خودت مسئول سرنوشتت هستی.

تو این 5 سال هم حداکثر 4 سال مفید حساب کنیم (بالاخره میشه تو 5 سال یک سال رو واسه خواب،استراحت ، تفریح ، سفر ، عشق و حال و... گذاشت دیگه.)

تو این 4 سال خیلی بد کار کرده باشی بالاخره 1 سالش که مفید بوده دیگه ؟

بالاخره درس خوندی و یا یک سری کارایی انجام دادی که تاثیر مستقیم تو آیندت داشته.

(پس 3 سال بزن به حساب)

از 20 تا 27 هم که دیگه اول کله پوکی و آرزوهای دور و دراز و...

خوب تا اینجا یه stop بزنیم.

اینطور که حساب کردیم تا سن 20 سالگی تو 4 سال مفید بلا استفاده میتونستی داشته باشی.( یه جوری حساب کردیم که نه سیخ بسوزه نه کباب)

 البته  یه ایرادی میشه به حدفاصل تولد تا 10 سالگی گرفت که چرا صفر حسابش کردی. من اینو برای شرایط معمولی که خانواده  هیچ حرکتی واسه  بچه انجام ندن و بچه هم ضریب هوشی معمولی داشته باشه در نظر گرفتم و اگر کسی بنا به شرایط تو این ده سال کار ویژه ای کرده به نفع خودش شده و از بقیه جلو افتاده.

از 20 سالگی به بعدم اگر هر موقعیتی رو که  باعث پیشرفتت میشده از دست دادی دیگه مقصر خودتی و باید لحظه لحظه هاشو حساب کنی. ( ولی اینم بدون زیاد به خودت سخت نگیر چون بالاخره حتما با درس خوندن یا کار کردن و یا چیزای دیگه  باعث پیشرفت در آیندت میشی دیگه. پس لازم نیست کل این سالای بعد از بیست سالگی رو جزو وقتای از دست رفته حساب کنی)

در نتیجه کل این حسرتایی که میخوری میشه واسه 4 سال + زمان از دست رفته بعد از 20 سالگی.

به نظرم مخاطبای این پست هنوز یا به بیست نرسیدن و یا هنوز اول راه دهه سوم زندگین.

پس رفیق خوب نگاه کن.

 شرایطی  که الان داری  توش زندگی میکنی  4 سالش واسه خودته و بقیش واسه زحمتاییه که دیگران ( معمولا پدر و مادر) واست کشیدن.

پس نه مغرور شو ونه ناراحت.

اگه از گذشتت راضی هستی و تو گذشتت همه چی سر جاشه و زمانی که از دست رفته به درستی سپری شده  ازش درس بگیر و واسه ساختن آیندت ازش کمک بگیر چون از الان به بعد اگه خودت نخوای بسازیش ممکنه ذره ذره خراب بشه و من از همین نگرانم.

اگرم از گذشتت راضی نیستی و میدونی خودت و یا اطرافیانت  یه سوتی دادین  راهش غصه خوردن نیست. چون حتما میتونی جبرانش کنی.واسه همین گفتم خدا رو شکر.

مطمئن باش اگه همین جوری بشینی و فقط بگی ای کاش ... نه تنها مشکلت حل نمیشه و تو زندگی  پیشرفت نمیکنی بلکه بدهکاریت به زمان هم بیشتر میشه ( 4 سال+ ثانیه های از دست رفته بعد از 20 سالگی)

اینو بدون اگه الان بدهکاریت به عمرت و پیشرفتت 4 سال باشه ، ده سال دیگه میشه 14 سال. اونوقته که دیگه جبرانش خیلی سختر میشه .

اگه الان بخوای حسرت اشتباه دیروزت رو بخوری فردا هم باید حسرت اشتباه امروزت ( فکر کردن به اشتباه دیروز) رو بخوری.

پس کاری نکن که زندگیت بشه حسرت خوردن. همین االان تصمیم بگیر جای اینکه بگی ای کاش فلان کار رو انجام میدادم یه راه حل پیدا کن و الان اون کار رو انجام بده.
...................

پ ن : گذشته میتونه 1 ثانیه پیش باشه میتونه 10 سال پیش باشه.

هیچ کدومش رو نمیشه برگردوند ولی میشه جبرانشون کرد. فقط فرقش ممکنه تو سختی کارش باشه که باید تحملش کنی.چون داری اشتباهی رو که خودت مرتکب شدی جبران میکنی و تحمل سختی واسه جبران اشتباه یک قاعده همیشگیه.

 

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 3:19 | شنبه 7 شهریور1388 •

یک سفر پر خاطره

سلام.

خوبین.

جاتون خالی با رفقا رفته بودم رامسر.

خیلی حال داد. یکی از بچه ها تو کتالم ویلا داشت رفتیم اونجا.

رفتنا فقط دو ساعت ونیم نرسیده به  کرج تو ترافیک بودیم.

وقتی رسیدیم اونجا صبحونه ای زدیم به بدن و رفتیم دریا.

انگاری تو این مملکت جوون بودن جرمه!!

داشتیم از دریا برمیگشتیم که یهوووووووووو!!!!!!!!

یهوووووووووو

یهوووووووووووووو!!!!!!

پلیس به بچه ها گیر داد.

من و مجید که جلوتر از بقیه رفته بودیم یهو دیدییم بچه ها نیومدن!!

مجید:الو!

سلام! پس کجایین شما؟

حامد:هیچی شما برین ما هم داریم میایم.

مجید:چرا اینقدر لفتش میدین بیاین دیگه.

حامد:کلانتری احسان و علی رو خفت کرده نمیذاره بیان.

مجید:الان میایم اونجا. خداحافظ.

نزدیک کلانتری که شدیم حامد و امین به من اشاره کردن تو جلو نیا.

وقتی اومدن پیشمون گفتن کلانتری به خاطر تی شرت آستین حلقه و شلوارک پوشیدن بهشون گیر داده.

منم که دوزاریم افتاد دیگه نرفتم جلو.

مجید یه سر رفت تو بلکه بتونه کاری کنه ولی اون افسر نامرد گفت باید برین واسشون لباس بیارین و یه مدرک شناسایی هم ازشون بیارین تا ولشون کنیم.

مجید به افسره گفت چطور کنار ساحل هرکی هر طور باشه مشکل نداره حالا زورت به ما رسیده !!

افسره هم گفت اونجا ساحله .قضیش فرق میکنه!!(احتمالا کنار ساحل همه چی حلاله)

خلاصه حامد وامین رفتن لباس بیارن.

وقتی برگشتن لباسارو به علی واحسان دادن تا بپوشن وبیان.

به محضی که پاشونو از کلانتری گذاشتن بیرون لباسارو در آوردن و به کوری چش افسره با همون سرو وضع قبلی راهو ادامه دادیم.

هروقت میرسیدیم خونه چند تا عمل واجب رو به جا می آوردیم.

نماز، تی کن (بازی پلی ستیشن) ، پاسور، غدا

بعدشم اگه هوا خوب بود میرفتیم بیرون.

عکس زیر رو کنار جاده گرفتم.

سوتی رو حال میکنین!!

سوتی در حد بوندسلیگا

 

اینم یه عکس از کنار ساحل

خداییش زیر اینهمه شن یه لحظه یاد اون دنیا افتادم

قشنگ فشار روی قفسه سینم رو احساس میکردم

 

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 23:58 | چهارشنبه 28 مرداد1388 •

قدرت پست الکترونیک

 چه کسی گفته که ما منتظریم

                                چه کسی گفته که ای کاش بیای

چه کسی گفته تورا میخواهیم

                             پس چرا آشکار نیست خواستن ما

چه کسی بود که گفت ای خدا

                                تعجیل کن  در فرج مولا

پس چرا هیچ کسی دم نزد

                                که خدا تعجیل  در آدم کردن ما

                                                                             (الهم عجل در آدم کردن ما)

میلاد امام زمان مبارک

یک روز مرد بیکاری در جستجوی کار به عنوان نظافت چی  به شرکت ماکروسافت رفت. مدیر منابع انسانی با او مصاحبه کرد و سپس برای تست اورا به شستن زمین مشغول کرد.

پس از اتمام کار مدیر اورا استخدام کرد و به او گفت که تو استخدام شدی. آدرس پست الکترونیکی ات را به من بده تا فرم تقاضانامه و همین طور تاریخ شروع به کار را برایت بفرستم.

مرد جواب داد: اما من کامپیوتر و پست الکترونیکی ندارم.

مدیر منابع انسانی پاسخ داد: در این صورت متاسفم.در دنیای امروز اگر پست الکترونیک نداشته باشی مثل اینه که اصلا وجود نداری و کسی که وجود نداره چطور میتونه شغلی داشته باشه؟

مرد مایوس و نا امید از آنجا خارج شد. نمیدانست با تنها دارایی ته جیبش که تنها 10 دلار بود چه کار کند. با خود فکری کرد و تصمیم گرفت به سوپر مارکت رفته و به اندازه 10 دلار گوجه فرنگی بخرد. سپس خانه به خانه گوجه فرنگی ها را در کمتر از 2 ساعت فروخت و موفق شد دارایی اش را دو برابر کند. ان روز سه بار این کار را انجام داد و با 60 دلار به خانه برگشت.

در نتیجه مرد متوجه شد که به این طریق میتواند امرار معاش کند.از آن پس صبح ها زود تر از منزل بیرون می رفت و شب ها

دیر تر باز می گشت.

به این ترتیب سرمایه اش هر روز 2 تا سه برابر میشد. در مدت کوتاهی یک گاری خرید. سپس یک وانت و پس از آن تعدادی وسایط نقلیه مخصوص این کار را خریداری کرد.

سال ها گذشت . آن مرد به یکی از بزرگترین خرده فروش های مواد غذایی در آمریکا تبدیل شد. بنابر این تصمیم گرفت برای آینده خود و خانواده اش برنامه ریزی کند و فکر کرد که از بیمه عمر استفاده کند.به این خاطر به یکی از دفاتر بیمه تلفن کرد و یکی از طرح های آن را انتخاب کرد.پس از پایان مکالمه بیمه گر آدرس پست الکترونیکی او را جویا شد.

مرد در پاسخ گفت: من پست الکترونیکی ندارم.

بیمه گر با کنجکاوی تمام گفت: خدای من شما پست الکترونیکی ندارید و با این وجود موفق شده اید چنین امپراطوری را بنا کنید.

آیا می توانید تصور کنید اگر یک آدرس پست الکترونیکی داشتید چه کارهایی میتوانستید بکنید؟!!

مرد یک ذره تامل کرد و جواب داد:بله احتمالا الان نظافت چی شرکت ماکرو سافت بودم.

برگرفته از موفقیت

................................

سلام رفیق خوبی؟

دنیا به کامه؟

داستان رو حال کردی.

نمی دونم چرا هرچی به این داستان فکر کردم هیچ نتیجه اخلاقی ازش نگرفتم. یعنی هیچ نتیجه ای که بتونم به زبونش بیارم نگرفتم.

یه جورایی نتیجه گیریش واسم معنوی بود.آخه همچین احساس کردم یه حس خوب و امیدوار کننده ای تو وجودم ایجاد شد.یه حسی که بهم میگه هیچ وقت خودت رو درگیر قوانین دست و پا گیر دنیا نکن.

به نظرتون  چرا این آقاهه ایمیل ( یا همون رایانامه) نداشت.

اگر تو جوونیش میخواست سر کل کل با دختر همسایشون واسه خودش ایمیل درست کنه و از دنیای با کلاس چت و یاهو و گوگل و... عقب نمونه الان وضعش این بود؟

شاید بگین از روی بی سوادیش بوده ولی فراموش نکنیم که مسئله ای که باعث شد تا اینقدر خوشبخت بشه همین بی سوادیشه که ممکنه سواد ده تا آدم باسواد نتونه باعث چنین پیشرفتی بشه.

به نظر من لزوما بی سوادی ویا با  سواد بودن به این معنا نیست که یارو از علم آگاه نباشه ویا آگاه باشه.از نظر من اگر یک نفر به این نتیجه برسه که تحصیل تو زندگی آیندش هیچ نقشی نداره و باید از الان دنبال کار باشه اگر دکتری هم بگیره بازم ادم بی سوادیه.

چون کاری رو انجام داده که می دونه تو زندگیش تاثیری نداره و نخواهد داشت.

و بر عکس اگر کسی که شاید حتی سیکل هم نداشته باشه ولی توانایی و خلاقیت خوبی داشته باشه و بتونه از این تواناییش برای پیشرفت در زندگی استفاده کنه آدم خیلبی با سوادیه.

نمیخوام بگم خوبه آدم از دنیای اطرافش بی خبر باشه و یا از علم روز عقب بمونه ولی یه چیزی این وسط  مهمه  که باید بهش توجه کنیم. اونم اینه که این به روز بودن ما چقدر باعث پیشرفت تو زندگی ما میشه.

آیا زبان خارجی و کامپیوتر بلد بودن ما باعث پیشرفت تو زندگیمون میشه یا اینکه فقط به خاطر کلاس کاره؟

اگر قرار باشه واسه یاد گرفتن و یا داشتن یک سری چیزا وقت و هزینه بذاریم ولی تو زندگیمون تاثیر نداشته باشه چه بهتر که نباشن تا لا اقل همین وقت و هزینه رو صرف موضوع بهتری بکنیم.

 در کل میخوام بگم بیایم و با خودمون رو راست باشیم و ببینیم چه چیزایی تو زندگیمون وجود داره که نبودنشون بهتر از بودنشونه و وجودشون حداقل واسه ما به خاطر کلاس کاره.

شاید اگر یه ذره دقت کنیم به دو تا راه حل و نتیجه برسیم:

1-بیایم و اونا رو از زندگیمون حذف کنیم تا همین وقت و انرژی رو برای یک کار مفید و با بازده انجام بدیم.

2- با خودتون بگین حالا که دارم واسش وقت میذارم پس چرا در راه پیشرفت زندگیم ازش استفاده نکنم و اون رو از یک فعالیت بالقوه به بالفعل تبدیل کنید که البته این کار همچین یه ذره انگیزه و تلاش مضاعف می خواد.

 

تازه یه درس دیگه هم میشه از این داستان گرفت اونم اینه که از صنعت بیمه برای تضمین آینده خودمون و خانوادمون استفاده کنیم.

 

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 2:33 | شنبه 17 مرداد1388 •

م مثل ...

اعیاد شعبانیه مبارک

روزی یک استاد سر کلاس لیوان پر از آبی را برداشت.

آن را بالا گرفت تا همه خوب حجم و اندازه آن را ببینند.

سپس از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند حدود 50 یا 60 گرم.

استاد گفت: خب اگر من همین لیوان آب را چند دقیقه همینطور در دستم نگه دارم چه میشود؟

شاگردان گفتند هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد لبخندی زد و دوباره پرسید: خب اگر یک ساعت به همین صورت نگه دارم چه میشود؟

یکی از شاگردان جواب داد :دستتان درد میگیرد.

استاد گفت : حالا اگر یک روز تمام آن را همین طور نگه دارم چه میشود؟

شاگرد دیگری گفت : دستتان بی حس میشود و فشار زیادی روی عضلاتتان وارد میشود و کارتان به بیمارستان خواهد کشید.

استاد و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : جواب های خیلی خوبی دادید ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند : نه!

استاد لبخندی زد و گفت : پس چه چیزی باعث این درد و فشار روی عضلات می شود؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: برای اینکه دستتان دائما در گیر آن بوده.

استاد پرسید راه حل چیست؟

شاگرد پاسخ داد اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری در دست بگیرید مشکل حل میشود.

استاد گفت: آفرین مشکلات زندگی هم مثل این لیوان است.اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد ولی اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید اذیت میشوید و اگر بیشتر از آن نگه دارید فلجتان میکند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید شد.

برگرفته از موفقیت

..............................................

سلام رفقا.

خوبین؟

داستان باحالی بود،نه؟

من که حرف این استاد رو حسابی قبول دارم. خداییش ما هم دیگه تو بعضی مسائل زیادی شورش رو در میاریم.

الکی الکی یه چیز کوچیک رو اونقدر بهش توجه میکنیم که تبدیلش میکنیم به یه مسئله حیاتی.

انگاری بهمون یاد ندادن جای اینکه مشکلات رو حمل کنیم اونا رو حل کنیم.

مبینین! فاصله حمل با حل فقط تو یک (م)هستش.

 م مثل... مکافات ، م مثل...  مشکلات

تازه فاصله مشکلات با شکلات هم به اندازه یک (م) هستش.

ما،هم میتونیم با تدبیر و تواناییمون مشکلات رو مثل یک شکلات بخوریم و هم میتونیم مشکلات رو با همه مکافاتشون تحمل کنیم و دنبال خودمون راه ببریم.

انتخاب با خودمونه

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 1:1 | سه شنبه 6 مرداد1388 •

آنچه گذشت...

تا حالا به راه رفتن بچه اي كه ميخواد راه بيافته دقت كردين؟

ديدين اولي كه ميخواد راه رفتن ياد بگيره ميدوه! اونا چون هنوز راه رفتن ياد نگرفتن و نميتونن تعادلشون رو حفظ كنن شروع ميكنن به دويدن تا بلكه بتونن خودشون رو به يك جايي برسونن و دستشون رو بگيرن به يه چيزي تا تعادلشون حفظ بشه.

ميبينين چقدر قشنگ و باحاله !

منو ياد ضرب المثل ( موش تو سوراخ نميرفت  جارو به دمبش ميبست ) ميندازه . يه ذره بچه كه هنوز راه رفتن بلد نيست واسه ما شروع ميكنه به دويدن.

تازه جالبيش اينجاست كه در حين دويدن هم  كلي زمين ميخوره  ولي بازم كم نمياره و هيچ وقت صداش در نمياد كه:  ( من بچه ام و تا وقتي راه رفتن ياد نگيرم  نميدوم )

ميدونين چرا هيچ وقت به دويدن و زمين خوردن اعتراض نميكنه؟

چون ميدونه داره  واسه كاري تلاش ميكنه كه  يك عمر ميتونه ازش استفاده ببره . يك حس غريضي تو بچه هستش كه بهش ميگه واسه  بدست آوردن توانايي راه رفتن تا ميتوني بدو و زمين بخور ولي هيچ وقت نترس و كم نيار.

يادمه تو دوران پيش دانشگاهي مشاورمون هميشه ميگفت :(هروقت از راه رفتن خسته شدين تازه شروع كنين به دويدن)

واقعا راست مي گفت.  هروقت هركدوم از بچه ها از درس خوندن خسته ميشد  تازه ميفهميد اگه ميخواد كم نياره و بتونه راه رو ادامه بده  بايد فشار درسيش رو چند برابر كنه تا بعد از يه مدت به همون روال قيلي رضايت بده  و مث بچه آدم درسش رو بخونه.

خوب اينم يه جور خود گول زنيه ديگه!! به مرگ ميگرفتيم كه به تب راضي بشيم.

.......................................................................

سلام سلام سلام

سلامي به بلنداي يك غيبت دقيقا 2 ماهه.

چطورين؟ اميدوارم امتحانات  مدرسه و دانشگاه و همچنين كنكور رو خوب پشت سر گذاشته باشين.

قبل از هر چيز بايد چند تا تبريك بگم:

اول به مستر حاج اشكان كه  كه ماشالا ديگه شده مهندس مملكت و ايشالا قراره يكي به فهرست داماداي كشور اضافه كنه (البته اينجور كه بوش مياد هنوز اول راهه)

دوم به مهسا خانوم كه تيريپ بچه  ...(درس) خوني گذاشته و ميخواد پله هاي ترقي رو چند تا يكي طي بكشه  بلكه تميز بشن  تا بقيه استفاده كنن ( شوخي كردم) . ماشالا ايشون هم  پيش  دانشگاهي رو ميخوان جهش كنن و يه سره برن دانشگاه . كنكور هم شركت كردن كه اميدوارم خوب بوده باشه.

سوم به آقا سعيد گل نويسنده هرزه گرد عالم مجازي اينترنت ( البته هرزه گرد اسميه كه خودش انتخاب كرده ) كه  مث اينكه چند تا از داستاناش تو يك كتاب چاپ شده. خداييش داستاناي خيلي قشنگي مينويسه. اليته از وقتيم كه رفت سربازي  داستاناش تحليل رفتن و ديگه  مث قديما اونجوري چند آتيشه نيستن.

و چهارم هم به مهكام خانوم  به خاطر نمايشگاه عكسي كه برگزار كردن  و عكساي انصافا قشنگشون .

 

و اما آنچه گذشت:

تو اين دو ماه گذشته  من به شدت نبودم ! يعني بودم ولي انگار كه نبودم.

همشم تقصير اين انتخابات و درد سراشه. آخه من نميدونم چه خبره 3 هفته واسه تبليغات  مهلت ميدن و اين همه عالمو آدم رو الاف ميكنن.

جاتون  خالي  از اول خرداد حسابي  شيطنت كرديم. ستاد مهندس موسوي  تو شهرك اكباتان  دست ما بود.

همين قدر كه هر شب كلي آدم رو دور خودمون جمع ميكرديم  و  شروع  ميكرديم  به  تبليغات و ... خيلي سرگرم كنند ه بود.

روزا كه هي از اين ستاد برو اون ستاد و سركشي كن شبا هم كه ...

يه شب كه با دوتا از بچه ها رفتيم ستاد مركزي پوستر بگيريم  درخواست 1500 تا پوستر كرديم و لي 300 – 400 تا بيشتر بهمون ندادن. ما هم نامردي نكرديم از شلوغي استفاده كرديم و هرچي پوستر رو ميزشون بود جمع كرديم اومديم.

بنده خدا هي از تو انبار واسه سهميه بقيه ستادا پوستر مياورد ميذاشت رو ميز از اين طرف ما جمع ميكرديم ميريختيم تو ماشين.

هفته اول كه تموم شد  ديگه ما شروع كرديم به تجمع و هر شب يه جا تو اكباتان تجمع داشتيم . منم شده بودم وزير شعار.

چشمتون روز بد نبينه دوشب داد زديم از شب سوم ديگه صدا  بالا نميومد.اونقدر صدام بد گرفته بود كه ديگه خود بچه ها راضي شدن به جاي من جيغ و داد كنن. جالب اينجا بود كه صداي بقيه هم ميگرفت ولي نه به افتضاحي صداي من !!!

شب بعد از مناظره موسوي و احمدي نزاد هم  كه رفتيم پارك وي  و تا صبح اونجا بوديم. اونجا هم چند نفر رو دور خودمون جمع كرديم  و  ...

از همه با حال تر  شب آخر تبليغات بود  كه  حسابي تركونديم .

منم يه حركت انتهاري اونشب انجام دادم  و كلي مردم رو خندوندم ولي بعدش بچه ها  گفتن با اون همه پليس و بچه بسيجي كه اونشب اونجا بود  گور خودت رو با دستات كندي ولي  خوشبختانه هنوز هيچ اتفاقي نيافتاده!!

البته  نا گفته  نمونه كه بعد از انتخابات  بعضي از بچه هاي ستاد هم به فيض معنوي و فيزيكي رسيدن  ولي خوب يه كمي هم تقصير خودشون بود چون ديگه خيلي شورشو در آوردن.

بنده خدا رئيس ستاد كه تا همين هفته پيش از خونه بيرون نميومد .

22 خرداد هم خيلي فاز داد. آخه در اوج دپرسي داشتم واسه امتحان استاتيك ميخوندم  و كلي آدم و عالم رو نفرين ميكردم  كه رفيقم زنگ زد و گفت امتحانا كنسل شده  منم به ثانيه نكشيد از خونه زدم بيرون.

البته  نشد از زير استاتيك در بريم و امروز بالاخره امتحانش رو داديم. خدا رو شكر خوبم بود.

بعد از اين ايامم كه ديگه امتحانا شروع شد و تا همين امروز (حدود 10 ساعت پيش ) ادامه داشت.

تازه به لطف مخابرات هم كه  بعد از انتخابات به قدري اينترنت افتضاح بود كه آدم رغبت نميكرد بياد نت.

خلاصه اين بود ماجراي اين دوماه غيبت ما ( البته شما يك ماه و نيمش رو خوندين).

در ضمن يه خبر ديگه  هم بدم كه چند روز ديگه تولد يك سالگي وبلاگمه.

ازتون ميخوام بهم كادو بدين.

نترسين بابا تو خرج نمي افتين!!!

ازتون ميخوام نظرتون رو در مورد كار كرد وبلاگ بهم بگين. تو رو خدا ...

هدف من از ايجاد وبلاگ اين بوده كه يك سري مسائلي رو كه  ما آدما خيلي راحت  از كنارشون رد ميشيم  و بهشون توجه نميكنيم در حالي كه خواسته يا نا خواسته  تو زندگي ما تاثير دارن  بيان كنم . البته  هيچ وقت خودم رو ملزم به رعايت مسير خاصي نكردم  و هر پستي كه گذاشتم حرفي بوده از ته دل خودم و چيزايي كه بهشون اعتقاد دارم.

جزئيات بيشتر رو تو پست يك سالگي  وبلاگ ميذارم...

تو رو خدا يادتون نره ها...

جون من بدون هيچ رو  در واسي  نظرتون رو بگين.

در ضمن  به  نقد كننده هاي برتر هم جوايزي اعطا خواهد شد...

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 18:2 | یکشنبه 14 تیر1388 •

شیشه را باید شست جور دیگر باید دید

زن و شوهري به آپارتماني در محله اي شلوغ اسباب كشي كردند.همان روز مبل و صندلي را در كنار پنجره بزرگ مشرف به بالكن خانه روبرويي گذاشتند تا روزها وقتي بيكار ميشوند ضمن تماشاي بيرون با هم حرف بزنند.

روز دوم زن به شوهرش گفت آنجا را ببين . خانم ساكن آپارتمان روبرويي رخت هايش را شسته و روي طناب پهن ميكند. ببين چقدر رخت و لباس ها كثيف اند.

حاضرم شرط ببندم اون از پودر لباسشويي خوبي استفاده نميكند و رخت شستن بلد نيست.بيچاره خانواده او از دست او چه ميكشند؟ و كاغذي برداشت و براي زن خانه روبرويي نامه اي نوشت و با لحني خردمندانه به او روش درست لباس شستن را توضيح داد.

كد بانوي خانه روبرويي جواب نامه را نداد اما باز هم آن زن افتخار ميكرد كه موفق شده است يكي از بزرگترين اشكالات كدبانو گري را در زندگي آن زن آشكار كند.

چند روز بعد همين اتفاق رخ داد و مجددا زن به شوهرش گفت : ببين بازهم اين زن نا بلد نتوانست لباس هايش را تميز بشويد و از پودر لباس شويي مناسب استفاده كند.به گمانم منظور نامه من را خوب متوجه نشده است كه جواب نداده است.دفعه بعد كه زن را در كوچه ميبينم به او ميگويم. بيچاره خانواده اش از دست او چه ميكشند.

بار ديگر وقتي زن را در كوچه ديد با لحني تند به او بي لياقتي اش را گوشزد كرد اما باز هم جوابي نگرفت.

و اين اتفاق يك ماه تمام چندين بار رخ داد و زن چندين بار به كدبانوي خانه روبرويي گوشزد كرد ولي او جواب نميداد.

يك روز زن متوجه شد كه لباس ها تميز شسته شده اند و در زير نور آفتاب از تميزي برق ميزنند.زن با حيرت به همسرش گفت: ميبيني بالاخره حرف هاي من كار خودش را كرد و اين زن توانست به خودآيد و طرز درست لباس شستن را ياد گرفت و از پودر لباس شويي مناسب تري استفاده كرد.

اكنون او و خانواده اش بايد قدر دان من باشند كه تا گرفتن نتيجه دست از نصيحت بر نداشتم.

مرد لبخندي زد و گفت:امروز صبح زود تر از خواب بيدار شدم و به زحمت شيشه هاي پنجره اتاقمان را تميز كردم . لكه و آلودگي كه گمان ميكردي روي لباس هاي شسته خانه روبرويي است مال پنجره خانه خودمان بود!!!

 ................................

رفقا سلام.

خوبين؟؟

احتمالا خيلي از شما ها داستان بالا رو قبلا يه جايي شنيده و يا خوندين. شايد هم خدايي نكرده تو زندگي روز مره بارها و بارها  اون رو تجربه كرده باشين.

براي هر كدوم از ما اتفاقات مشابه اين داستان رخ داده.حتما تا حالا خيلي شده فكر ميكرديم مشكل از جاي ديگست ولي آخر سر متوجه شديم مشكل اصلي خودمون بوديم و نه چيزاي ديگه.

اگر يه ذره خوب دقت كنيم ميبينيم كه خيلي از اتفاقاتي كه در روز براي  ما رخ ميده ممكنه يه جورايي شبيه اين داستان باشه.

اگر فكر ميكنيم فلان دوست با اين رفتاراش قصد  داره ما رو اذيت كنه بهتره اول يه نگاهي به خودمون بندازيم و ببينيم چه چيزي در ما باعث شده تا اين دوستمون چنين رفتارهايي رو نسبت به ما داشته باشه!

اگر در طي روز مشكلاتي رو كه واسمون به وجود ميان  همش به حساب بد شانسي و چشم زدن ديگران و ...  ميذاريم بايد يه نيم نگاهي هم به خودمون بكنيم و ببينيم چه كم كاري هايي از طرف ما صورت گرفته كه باعث ايجاد چنين مشكلاتي برامون شده.

 نميخوام زياد حرف بزنم ودر کل ميخوام بگم:

بيايم براي حل هر مشكلي اول كوتاه ترين راه حل رو امتحان كنيم و اون هم يك تلنگر به خودمونه و اگر مشكل از خودمون نبود بعد بريم به سراغ بقيه.

 به قول شاعر كه ميگه:

يعقوب گم كرده مي آيد به تبس هان غم مخور        مصر قحطي زده ميشود روزي گلستان غم مخور

 هيچ ربطي نداشت!!!

 

برگرفته از موفقیت

 

!! حک شده در زندگی من و تو توسط دوست شما امید | 0:20 | دوشنبه 14 اردیبهشت1388 •